تبليغاتX
ساحت مقدس عشق
یه چهارپاره از کارهای قدیمیه اما همیشه برای اصلاح تازه است....

نظر یادتون نره....

بی تو دستم دوباره تنها ماند
و نگاهم میان غمها ماند
بی تو حتی تپش ز یادم رفت
چون که قلبم به سینه ات جا ماند

بی تو غم بود و ناله و اشک و
نفسی سرد و خالی از امید
من که با تو به درد خندیدم
رفتی و درد هم به من خندید ...

***

آمدی و چه سرد آمده ای
سردتر از هجوم دلتنگی
بعد از این قلب من ز سرمایت
می شود یک ستارهء سنگی

چشم من در دو چشم زیبایت
گرمی و جوششی نمی بیند
لب سردت دگر ز لبهایم
بوسه ای پس چرا نمی چیند؟

راستی ! حرف من کمی تلخ است
در دو سه روزِ آخر شعرم
بعد از آن سردی و شکست دلم
هیچکس نیست یاور شعرم

نم نمِ عشق ، قطره ای اشک است
که ترنم می کند ز چشمانم
تب " تنها " يیم چه گل کرده
باز امشب شبیهِ بارانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

 

آتش گرفت ! سوخت ! و پيچيد بوي عود

 

اين داغ عشق در اثر يك شهود بود

 

وقتي تعقل از دم او مست كرده بود

 

اصلا مهم نبود كه غم بود يا نبود

 

دست مرا گرفت و نشاندم به پاي خود

 

رفتن به عرش شد اثر ناقص فرود

 

هربار عزم رفتن من بي نتيجه ماند

 

هربار مانعم شده آيینه اي حسود

 

كال از درخت چيده شد و كرم خورده شد

 

اين سيبِ سرخِ عشقِ درختانِ بي وجود

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

دفترچه اي ز خاطره خالي ، قلم وَ دست ...
آري به ياد توست نوشتن ، ز هر چه هست

تاريخ خاك خوردهء يك عشق را ببين
از ياد رفته دفترِ خالي ، قلم وَ دست

تا انتهاي جادهء انتظار تو
جز چند گام چيزِ زيادي نمانده است

اكنون حضور خستهء من پيش پايِ توست
بنگر ز اوج قله بر اين ارتفاعِ پست

نزديكِ شب شده وَ دلم مثلِ سايه ها
دنبال نور مي دود ، امشب چراغ هست ؟

محمد بختياري
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

دلم گمشده در سرآغاز چشمت
مرا مي كُشد عاقبت ناز چشمت

همه عشق من را دوباره سرودي
به هنگام آغاز آواز چشمت

تمام وجودم به يكباره گم شد
ميان نواي خوش ساز چشمت

من و دل هميشه كنار تو هستيم
و همراه با آن همه راز چشمت

و اين آخرين حرف " تنها " هميشه
بماند به گنجينهء باز چشمت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

حضورت مي شود مثل سراب آهسته آهسته
و من جاري به سويت مثل آب آهسته آهسته

خودت را باز بشناسان به من شايد كه نگذاريم
شود اين خانهء آبي خراب آهسته آهسته

كمي با من صميمي باش چون احساس من اين است
كه داري مي روي پشت نقاب آهسته آهسته

و شايد اين صداي تلخ آزارت دهد اما
مخواه از من كه گردم محو خواب آهسته آهسته

زبانم سوخته در شرح اين درد دلم اما
دلم هم مي شود آخر كباب آهسته آهسته

                                محمد بختیاری

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

بی تو دستم دوباره تنها ماند
و نگاهم میان غمها ماند
بی تو حتی تپش ز یادم رفت
چون که قلبم به سینه ات جا ماند

بی تو غم بود و ناله و اشک و
نفسی سرد و خالی از امید
من که با تو به درد خندیدم
رفتی و درد هم به من خندید ...

***

آمدی و چه سرد آمده ای
سردتر از هجوم دلتنگی
بعد از این قلب من ز سرمایت
می شود یک ستارهء سنگی

چشم من در دو چشم زیبایت
گرمی و جوششی نمی بیند
لب سردت دگر ز لبهایم
بوسه ای پس چرا نمی چیند؟

راستی ! حرف من کمی تلخ است
در دو سه روزِ آخر شعرم
بعد از آن سردی و شکست دلم
هیچکس نیست یاور شعرم

نم نمِ عشق ، قطره ای اشک است
که ترنم می کند ز چشمانم
تب " تنها " يیم چه گل کرده
باز امشب شبیهِ بارانم

محمد بختیاری
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

ابرهایِ خیال در ذهنم
طرحی از تو کشیده و رفتند
از نمِ چشمِ خیس و عاشق من
قطره اشکی چشیده و رفتند ...

قطره را بر دلِ تو باریدند
بعد از آن قلبِ ما به هم گره خورد
و در آن وقت دستِ خالیِ من
از تو دستی به رسم عاریه برد...

یاد داری من و تو در خلوت
بوسه هایی به هم فرستادیم
در میان غروبِ عاطفه ها
عشق را باز هم فرستادیم

به دل من که گشته شیدایت
ای عزیزم کمی محبت کن
حافظ ام چه خوب می گوید :
تو " علاجم به لب حوالت کن "

محمد بختیاری
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

• زير اين خاك شرر هست اگر بگذارند
در تف شعله اثر هست اگر بگذارند

پشت اين همهمه‌ي ساكت و پر معني دشت
قاصدك‌هاي خبر هست اگر بگذارند

باغ از دغدغه ريشه‌پيچك‌ها مرد
غيرت داس و تبر هست اگر بگذارند

به جز اين سقف مه آلود كه بر سر داريم
آسمان رنگ دگر هست اگر بگذارند

در پس بهت سكوتي كه تعفن دارد
كاش و اما و اگر هست اگر بگذارند

در ممنوعه پرواز بگو باز كنند
تا ببينند كه پر هست اگر بگذارند
افسون اميني
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

باري پس از سلام و باز امسال، ما حجله‌ي تو سبز به پا كرديم
ماه حسين هم علمي نذرِ چاووش خوان كرب و بلا كرديم

داداش اكبر! آن همه مي گفتي: يك جين فشنگ داري و يك برنو
آن قدر كبك آمده بود اين برف ، آن قدر صبر و حوصله ما كرديم

يادت مي‌آد تير و كمانت را، آن ظهر افتاب – پلنگي كه...
چشم دو تا قرابه‌اي بي بي را، نذر دو قلوه سنگ سيا كرديم

طعم حرام لنگه‌ي دمپايي، من كه هنوز سوزش دردش را
حس مي‌كنم به روي مچ پايم، اما چه قدر خنده خفا كرديم

بي بي حنا نهاده به موهايش، پاهاش ديگر از رمق افتاده
رفتيم امامزاده شب جمعه، يك شمع پاره نذر و دعا كرديم

اين را «ستاره» گفت كه بنويسم: «داداش جان سلام. براي من
يك قلك بزرگ بخر، آن را، مادر شكست رفع قضا كرديم»

مادر برات دختر خاتون را انگار پا پياده طلب كرده
اصلاً به فكر نيست كه ما يك شخم نصف زمينشان به كرا كرديم

هان راستي هنوز به يادت هست، گوساله را چگونه بريد از شير
صبحي به شير شازده فلفل زد، گوساله را من و تو رها كرديم

ديگر نه هيچ بع بع بزغاله، نه هي هي صبور رسيدن‌هات
امسال باز آغلمان خالي‌ست، تنها به نان تابه رضا كرديم

داداش جان تو را به علي برگرد، مادر شكسته شد كمرش از غم
از بس كه پشت شيشه زدي لبخند، از بس به قاب عكس تو «ها» كرديم

منصوره حكمت شعار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط محمد بختياري  | 

دفترچه اي ز خاطره خالي ، قلم وَ دست ...
آري به ياد توست نوشتن ، ز هر چه هست

تاريخ خاك خوردهء يك عشق را ببين
از ياد رفته دفترِ خالي ، قلم وَ دست

تا انتهاي جادهء انتظار تو
جز چند گام چيزِ زيادي نمانده است

اكنون حضور خستهء من پيش پايِ توست
بنگر ز اوج قله بر اين ارتفاعِ پست

نزديكِ شب شده وَ دلم مثلِ سايه ها
دنبال نور مي دود ، امشب چراغ هست ؟

محمد بختياري
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط محمد بختياري  |